تبلیغات
خاکریز ما در جنگ نرم - خاطرات شهید مدافع حرم محمد رضا فخیمی هریس

» خاطرات شهید مدافع حرم محمد رضا فخیمی هریس


خاطرات شهید محمد رضا فخیمی از زبان مادربزرگوار شهید
انتشار به مناسبت دومین سالگرد شهادت شهید مدافع حرم محمد رضا فخیمی هریس...


شهید محمد رضا فخیمی هریس در پنجمین روز از دهمین ماه1370چشم به جهان گشوده و درتاریخ29 ام نهمین ماه از سال1394 لبیک گویان به دعوت حق شتافته است.
صحبت ها وخاطره های مادر شهید از شهید مدافع حرم محمد رضا فخیمی هریس...
- همه چیزش خاطره است رفت وآمد هایش، نشست وبر خاست هایش،  همه زندگی اش خاطره است برایم .
- علاقه زیادی به امام حسین (ع) داشت. کنکور را که داد پزشکی قبول شد گفت: « کاش دانشکده امام حسین(ع) می رفتم.بگذار یکسال دیگر  هم بمانم »
رفت ودوباره آزمون داد وبعد از یکسال از دانشگاه امام حسین(ع)قبول شد ورفت تهران دوره پاسداری وزرهی را آنجا آموزش دید.2 سال هم در شیراز ماند.
-  پنج ساله بود که می گفت:«مرا به مهد قرآن ببر» همیشه هم رتبه اول را می آورد.هفت سال بیشتر نداشت وقتی که کلاس اول بود در مسابقات خوب قرآن خواند از آموزش و پرورش بردند مشهد برای مسابقات کشوری قرآن آنجا هم رتبه اول را آورد.بخاطر مقام اولش یک مدال داده بودند من آن را گذاشتم روی میز تا آمدودید خیلی ناراحت شد
-  گفت«مامان!روی آن را بپوشان کسی نبیند این را بگذار جای دیگر خدا به آدم غضب میکند»
گفتم: «این جایزه توست محمد رضا!»
گفت: « نه! این مسابقه را من بخاطر خدا رفتم نمی خواهم کسی ببیند می گویند می خواهد جایزه اش را نشان بده»

-  از اول معلوم بود شهید میشود هرچه قدر از اخلاقش بگویم کم گفته ام.خیلی اخلاق خوبی داشت سعی میکرد دل کسی را نشکند یکبار ندیدم اسم یک بزرگتر را صدا بزندبه همه همیشه خاله وعمو می گفت حتی به برادرش هم می گفت:«مهدی !آدم به بزرگتر احترام می گذارد خاله وعموجان می گوید به آنها»همین الانش هم همسایه ها می آیند خانه امان ناراحت می شوند می گویند:«ما از او ذره ای ناراحت نشده ایم هیچ وقت مارا ناراحت نکرده»همیشه سعی میکرد دل همه را به دست بیاورد.

 - سفره را که پهن می کنم وبشقاب هارا میچینم احساس میکنم در کنارم نشسته. به کسی نمی گویم در دلم به خودش می گویم:«محمد رضا جان بکش، بخور غذایت را مادر جان.»احساس میکنم همه جا بامن است. هر جا می روم حضورش را احساس می کنم.

-  -نیمه های  شب بود دلتنگی باز هم سراغم را گرفته بود رفتم کمدش را باز کردم کا پشنش را برداشتم و بوسیدم وبعد آرام شدنم خوابیدم.به خوابم آمد همان کاپشنش را پوشیده بود چقدر به او می آمد دستش را روی کاپشنش کشیدو گفت:«دستت درد نکنه مادر» حرف همیشگی اش بود  حتی می خواستی جورابش را  هم بشویی چند بار تشکر میکرد:
.- «مامان دستت درد نکنه،زحمت کشیدی ، من چطور زحمت های شمارا جبران خواهم کرد»
-  - جبران کردی محمد رضاجان! پیش اهل بیت روسفیدم کردی پسرم.

-  - سفره را که پهن می کردم کمی غذا نخورده بود که زود میگفت:«دستت درد نکنه»می گفتم:«خب کمی هم بخور محمد رضا»میگفت:«غذا اندازه دارد، زیاد بخوری شیطان به قلبت رخنه میکند،شیطان وسوسه ات می کند،همیشه باید چشمت پشت غذا باشد نباید سیر شوی.»

-  - تا نمازش را نخوانده بود غذایش را نمی خورد مخصوصا ماه رمضان که میشد اول نمازش را میخواند بعد روزه اش را باز میکرد میگفتم:«گناه  می شودمحمد رضا» می گفت:«نمی شود، یک خرما میخورم نمازم را که خواندم بعد می آیم سر سفره» می رفت یکی از نمازهایش را میخواند و می آمد کمی غذا میخوردو بعد می رفت نماز بعدی اش را میخواند»

-  - می دیدی دوشنبه ها وچهارشنبه ها روزه می گرفت،می گفتم:«مامان جان تو که روزه ی قضا نداری؟!» می گفت:«عیبی ندارد ذخیره ی آن دنیا می شود»

-  من حتی یکبار هم به او تذکر ندادم که نمازت را بخوان ،به سن تکلیف نرسیده وظیفه اش را میدانست نمازش را هم میخواند ،روزه اش را هم می گرفت و مسجدش را هم میرفت،به دستورات خدا همیشه عمل می کرد.

-  صبح ها حدود ساعت4-5 از خواب بیدار می شد نماز شب میخواند، دعای عهدو زیارت عاشورایش را میخواند از بچگی همین طور بود من خودم تعجب میکردم. نماز صبحش را که میخواند بعد میگفت:«مادر جان اگر اجازه بدهید من بروم محل کار»همیشه پشت سرش آیت الکرسی میخواندم می گفت:«مامان می دانید، همین آیت الکرسی های شما مرا زنده نگه داشته» وقتی می رفت پیرانشهر، میگفتم:« خیلی نگرانت می شوم» میگفت:«نگران نباش،شما که آیت الکرسی میخوانی می آید به من می رسد»

-  - سعی میکرد از نماز جمعه ودعای ندبه نماند همیشه هم ما وبرادرش را تشویق میکرد میگفت:«من باشم یا نباشم شما حتما بروید سنگر را خالی نگذارید.»همیشه تشویق میکرد بروم مسجد وجلسه قرآن وپایگاه. می گفت:« در خانه بی کار نشین»


-  - نمی دانم چطور بگویم از محبتش نسبت به خودم. محبتش زیاد بود من هر دفعه می رفتم ومی آمدم اتاق پیش پایم بلند می شد فرقی نداشت چه یک دفعه چه چهار دفعه. می گفتم:« محمد رضا پا نشو زود به زود من خجالت می کشم»می گفت:«مادر من وظیفه ام است» آن طور محبتش را نشان میداد.  وقتی میخواست برود یک جفت جوراب بخرد میگفت:«مامان پا شو باهم برویم» می گفتم:«آخر محمد رضا تو برو برای خودت بخر تو مردی من که نمی توانم برایت لباس انتخاب کنم» می گفت:«تو هر کدام را انتخاب کنی من همان را بر میدارم من نمیدانم چه خوب باشد چه زشت ولی این را میدانم که شما همیشه خوبش را برایم انتخاب میکنی»

-  - علاقه اش نسبت به کتاب خیلی زیاد بود همه جور کتاب مطالعه می کرد مخصوصا نهج البلاغه وکتاب های شهید مطهری را خیلی میخواند همیشه هم برادرش را تشویق می کرد برای مطالعه میگفت:«داداش هر وقت بیکار شدی کتاب را نگذار زمین سعی کن بیشتر مطالعه کنی»


-  به حضرت آقا خیلی علاقه داشت آنقدر که حدو اندازه نداشت. موقعی که میخواست به سوریه اعزام شود گفتم:«محمد رضا این بار نرو بمان بعد از محرم وصفر می روی»گفت:«نه مادرجان اصلا نمی شود لیست مدافعان حرم را که خدمت حضرت آقا می رسانند حضرت آقا میبیند نیروهایش کم است ناراحت می شود قلب حضرت به درد می آید اصلا من این کار را نمی کنم.

-  حتی زمانی که مسئله ازدواجش را مطرح کردم گفت:«من اگر ازدواج کنم با کسی ازدواج می کنم که مهریه اش 14 سکه باشد»گفتم:« اخر آن زمان نیست که کسی این را قبول نمی کند» گفت:«نه دیگر اگر اینطور است من هم نمیخواهم»

-  -  محمد رضا در ماه9 هزار تومان حقوق می گرفت خودش می گفت از این پول خمس جدا کنید می گفتم:«محمد رضا 9 هزار تومان چقدر هست که تازه بخواهیم برایش خمس هم جدا کنیم؟»می گفت:«مامان این حق امام زمان(عج) است باید جدا شود»خمس پولش را که جدا می کرد میگفت:«مامان دیدی پولم چقدر برکت پیدا کرد پ؟!چون پول آقا را جدا کردیم»واقعا هم بعد از اینکه خمس پولش را جدا می کرد پولش برکت پیدا میکرد.

- می گویند مدافعان حرم برای پول می روند وچند میلیون هم می گیرند...حتی یکبار جلوی حاجی(پدر شهید)را گرفته بودندو گفته بودند که مثل اینکه پول کلانی به شما داده اند که پسرتان را فرستادید سوریه؟ حاجی هم گفته بود خدا به همه قسمت کند اگر برای پول فرستادیم شما هم بفرستید دیگر...ما پولی احتیاج نداریم جان ومال ما قربان حضرت آقا و اسلام...

 - به همه ی شهدا علاقه ی خاصی داشت،یک روز پدرش آمد دید که رفته ا تاق بالا نشسته وعکس عموجانم که شهید است جلویش گرفته وبا او حرف میزند وگریه میکند .دیگر نمیدانم با او چه رابطه ای داشت که اخر هم به آرزویش رسید حتی هر هفته پنج شنبه ها که می رفت گلزار شهدای وادی رحمت در قطعه شهدای مدافع حرم یک جای خالی بود می گفتند:« این جا چرا خالی است؟»می گفت:« اینجا جای محمد رضا است ، من می آیم اینجا»همیشه می گفت آن جا جای من است.

- سعی می کرد در زندگی با مشکل روبه رو نشود اگر هم با مشکلی مواجه می شد نصیحت های مادر ودرد ودل با او آرامش می کرد.مخصوصا وقتی که مادر میگفت:«خدا خودش مشکلات را حل می کند»
- همیشه می گفت من میروم سوریه، همان اول هم اجازه دادم اصلا نگفتم نرو آمد بودکه اجازه بگیردگفت:«مامان اجازه می دهی بروم؟» گفتم:«برو جایی می روی که هیچ وقت نمی گویم نرو تو به یاری حضرت زینب(س)می روی به کمک حضرت رقیه می روی من تورا به حضرت زینب(س) می سپارم حضرت زینب(س) خودش از تو مراقبت می کند.» اجازه اش را که گرفت برگشت درست دوبار دهانم را بوسید وگفت:«شما که به من اجازه دادی من هم می روم برای تو از حضرت زینب(س) صبر میخواهم»
- ما بایدفرزندانمان رابفرستیم تا از اسلام وکشور مان دفاع کنند اگر من نگذارم دیگری نگذارد پس چه کسی برود؟می گفتیم کاش آن زمان بودیم وامام حسین (ع) را یاری میکردیم ما که از حضرت زینب(س) بیشتر نیستیم 72 نفر از یارانشان در یک روز شهید شدند خودشان را به اسارت گرفتند هیچ وقت ما نمی توانیم خاک پایشان هم بشویم حتی اگر فرزندانمان هم نروند ماباید خودمان برویم.


-  - هدف آنها سوریه نیست که امده اندو جنگ به راه انداخته اند هدف آنها ایران است ماهم باید از بچه هاو از جانمان بگذریم وبرویم وجلوی آنهارا بگیریم ونگذاریم به کشورمان بیایند مراقب کشور واسلام رهبر مان باشیم.رهبرمان تنها است مسلمان ها همیشه باید در مقابل اسلام بایستند وماهم باید آن طور باشیم من بگویم نرو ان یکی بگوید نرو پس چه کسی برود؟

-   - سعی می کرد با خدا دوستان ورهبر دوستان دوست باشد کسی که راه خلاف می رفت را سعی میکرد با حرف زدن به راه راست بیاورد یک بنده خدایی بود الان هم می آیداینجا ناراحت می شودو  می گوید:«ای کاش خیلی می ماند ومرا نصیحت می کرد» یعنی ان قدر عوض شده...می گفت:« من یکبار با او نشستم آنقدر به من حرف های خوب زد که من تازه فهمیدم چه خبر است در دنیا، ای کاش می ماند حتی یک ماه هم می ماند مرا کافی بود»

  - من خودم می دانستم محمد رضا شهید شده شب تا صبح خواب به چشمم نیامد سه روز بود تماس نگرفته بود دلم آشوب بود با خودم گفتم حتما محمد رضا شهید شده بعد نماز صبح خواب بودم بیدارکه شدم 10دقیقه بعد دیدم در می زنند عموی محمد رضا بود امدو به مهدی پسر کوچکترم گفت که: مهدی در حیاط را بازکن خانه راهم جمع وجور کنید مثل اینکه محمدرضا مجروح شده گفتم نه محمد رضا زخمی نشده من میدانم شهید شده. هم انجابود که یقین پیدا کردم که محمد رضا شهید شده ناراحت هم نشدم گفتم:«خدا رو شکر » ما او را از امام رضا (ع)هدیه گرفته بودیم ان شاءالله هم امام رضا و هم حضرت علی اصغرو علی اکبر(ع) قبول کنند.

-  - به این فکر میکردید که روزی پسرتان شهید شود؟

-  بله چرا که نه.همه ی ما در ها دوست دارند که فرزندانشان به آرزو هایشان برسند. من هم دوست داشتم محمد رضا به آرزویش که شهادت است برسد.

-  خطاب به ما جوانان  به عنوان کلام اخر بفرمایید.

-  - ادامه دهنده راه شهدا باشیم وبه وصیت هایشان عمل کنیم از چا درو حجابمان مراقبت کنیم سعی کنیم آن هایی که در راه نادرست هستند با زبان خوش به راه راست بیاوریم.محمد رضا همیشه می گفت :« مامان جان،امربه معروف کنیم آن هم از راه خوب که زده نشوند.»


خاطره ها وبیانات پدر شهید :
از جبهه که برگشتم ازدواج کردم و صاحب فرزند شدم که 2تای آنها به دلایلی مریض شدندوفوت کردند ، آن موقع هرکس حرفی می زد،یکی میگفت: چون پدرش شیمیایی است بخاطر همین بچه ها زنده نمی مانند دیگری میگفت:مادر بچه ها دعا دارد بخاطر همین است درحالی که مادر والده اش8فرزند دارد،وهر کس به عناوینی آزرده خاطرمان می کرد.که نوبت به محمد رضا رسیدوقتی که در بطن مادرش بود دکتر گفته بودحاج خانم باید 9 ماه کامل در استراحت باشدو بیرون نرود منتها من به رویم انداختم و حاج خانوم(مادرشهید)را به پابوس امام رضا(ع)بردم وگفتم هرچه باداباد!حتی هم شیره ام گفت:این بار میخواهید تقصیر را سرچه کسی بیندازید؟گفتم سرامام رضا(ع) می اندازیم!  تا آنجایی که ذهنم یاری میکند ودر خاطرم مانده روز پنج شنبه بود ودر حرم دعای کمیل می خواندیم ساعت حول وحوش1:00بودصورتم راسمت بارگاه امام رضا(ع)گرفتم وگفتم:«اقا جان!خودت می دانی من حسرت بچه نمی کشم ولی تورا قسم به پهلوی شکسته مادرت از خدا بخواه مارا از شمادت تمام کند.»
خدا عنایت کرد محمد رضا به دنیا آمدو ماند.بعد از به دنیا آمدنش والده اش تعریف میکرد که تقریبا2-3ساعت مانده به این که بچه به دنیا بیاید دیدم بوی عطری در فضاپیچیدکه ظاهرا خانم فاطمه الزهرا(س)را در خواب ملاقات کردم که می گفت:«امانتی ای را به شما هدیه میدهیم!» محمد رضا که به دنیا آمد همیشه این عطر با او بود محمد رضا امانتی امام رضا(ع)بود وخود امام رضا(ع)هم امانتی اش را پس گرفت وقسمت خودش شد. به دنبال محمد رضا خداوند لطف کردو پسر دومم مهدی هم به دنیا امد.
محمد رضا که کوچک بود می دیدی نشسته کناروالده اش اسامی امامان رایکی یکی با القاب وکنیه ها به طرز قشنگی میخواند تاپنج سالگی توانست گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.بعد از اینکه کمی بزرگتر شدوالده اش گفت که عمویش بچه ها را کلاس قرآن ثبت نام کرده محمد رضا را هم ثبت نام کن.محمد رضا را با برادرش بردم  ودر سه راه امین برای کلاس قرآن ثبت نام کردم.تقریبا یک سالی می گذشت که من دیدم این دو برادرقرآن را هم به ترکی وهم به انگلیسی وعربی ترجمه می کنند.خانه امان که هیئت برگزار می کردیم بچه ها قرآن راکه  این طور می خواندند همه حیرت زده می ماندند که در این سن چطور می تواند این طور باشد؟!
دوران مدرسه راکه در دبیرستان شهید قاضی طباطبایی می گذراند هر سال مسابقات احکام که برگزار می شد محمد رضا رتبه اول را کسب می کرد.حتی گاهی اوقات هم از استان آذربایجان شرقی محمدرضا را برای مسابقات کشوری که در مشهد وقم وجمکران و..برگزار می شد می بردند که در آنجا هم رتبه اول می شد.
مادرش به محمد رضا پول توجیبی می داد نگو محمد رضا پول هایش را جمع می کرد ومی رفت برای بچه های کم بضاعت دفترو مداد می خرید.یک روز مدیرشان به محمد رضا گفته بود محمد رضا چرا این کار را میکنی؟ تو به خودت ظلم میکنی این مبلغی که والده ات به تو می دهد پول توجیبی است که اینجا تغذیه بخری وبخوری.محمد رضا هم گفته بود من درخانه می خورم و می آیم ولی الان بچه ای است که به خاطر دفترو مداد نمی تواند ادامه تحصیل دهد.
دوران مدرسه که به اتمام رسید وکنکور داد دانشگاه سراسری پزشکی قبول شد من به او گفتم:محمد رضا اگر اجازه بدهی سفارشت را به حاج قاسم(باجناقم)بکنم که بروی آنجا، باجناقم در بیمارستان شهید محلاتی تبریز بود.دکتر که شدی هم به جامعه مان خدمت میکنی هم فرداروزدست پنج فقیر راهم میگیری. .تو حلال و حرام ومحر م و نامحرم را می دانی اشکالی ندارد که،محمد رضا گفت: « بابا من می ترسم نتوانم در آنجا خدمت کنم اگر به من اجازه بدهی من خودم تصمیم بگیرم.»گفتم:« خودت میدانی!» گفت:«اجازه بدهی من بروم دانشگاه افسری امام حسین(ع) ان شاءالله» از اول هم همینطور بوده حتی به برادرش هم نگفتم که این کار را بکن یا نکن.
دانشگاه امام حسین(ع)که قبول شدموق گزینش خیلی گیر دادند وسین جیم کردند یکی از بچه ها رفته وگفته بود پدر این جانباز است هفتادو چند ماه در جبهه بوده چرا مابه این صلاحیت ندهیم؟!
دانشگاه افسری که رفت2 سال آنجا خواند بعد رفت شیراز نزدیک به 2 سال هم آنجا دوره ی زرهی دید.درسش که تمام شد گفتم محمد رضا اگراگر اجازه بدهی با سردار سرلشکر عملیات عباس قلیزاده صحبت کردم اعلام نیاز کردم بیاورمت اینجا.برگشت گفت:بابا من فقط خواهش عاجزانه ام از شما این است که در کار من دخالت نکنید وبگذارید کارم را خودم بکنم برای من سپاه از بیت المال 70 میلیون نفر ،از حق مردم برای من زحمت کشیده اگر اجازه بدهی من در مقر خودم بمانم.


آن زمان در تیپ2 امام زمان(عج)بود روزی از روزها غلامعلی محمدی جانشین سردار متقی که هم دوره ای من هم بود در نماز جمعه باهم بودیم به محمد رضا گفتم:اگر بخواهی من به غلامعلی معرفی ات کنم این هم دوره ای من است با هم برادر صیغه هستیم برادر جون جونی من است اگر کاری داشتی برو پیشش.همین راکه گفتم برگشتم دیدم محمد رضا نیست!رفته بود.بعد تلفن زدم وپیدایش کردم . گفت:«بابا تو میخواهی مرا در ذلالت بیندازی؟!» گفتم:« نه بابا اصلا ! من گفتم اگر کاری داشتی برو پیشش من که به تو حرفی نزدم.»
چند روزی گذشته بود از رفتنش دیدم خبری از او نیست زنگ هم نزده رفتم پیش نمایندگی ولی فقیه وگفتم که:« حاج آقا رحمانی من از این بچه خیلی نگرانم هر طور بود زنگ می زد»ایشان هم رفتند وضو گرفتند وقرآن را که باز کرد گفت:«حاج رسول نگران نباش سرش شلوغ است ودور وبرش را گرفته اند.»نگو که قرآن صراحتا اشاره می کرد  ولی من ساده بودم وگفتم:«بله دیگر!»آمدم مدیر عامل مان هم گفت نگران نباش زنگ می زنیم منطقه همکاران مان آنجا هستند احوالشان را جویا می شویم.
شب تقریبا ساعت12 بود دلم گرفته بود طاقت نیاوردم ورفتم حیاط گریه کردم مادرش هم گریه می کرد بعد آمدم ، زنگ زدم وگفتم:«حاج آقا اسماعیلی شرایط ما این طور است نگرانیم اگر شماره تلفنی هست زنگ بزنیم»او هم نمی  دانست گفت:«صبح ان شاءالله می آیید فرماندهی شماره را می گیرم مستقیم صحبت میکنید» صبح که خودش می رسد پادگان می گویند که پسر حاج رسول شهید شده،ماهم جلسه داشتیم در شورای فرماندهی من همه جارا گشتم دیدم نیست رفتم از دفتر دارش پرسیدم گفتم:«آقای فرشباف آقای اسماعیلی کجاست؟گفت :«رفته محوطه برای بازدید»در حالی که خبر داشتند اما گفته بود نمی توانم به حاج رسول بگویم.
من هم جلسه داشتم رفتم آنجا،کمی که گذشت دیدم نمی توانم طاقت بیاورم به مسئول حفاظتمان گفتم که من بی قرارم نمی توانم بنشینم گفتند ما جلسه وداریم واز این حرفا گفتم:«نه من می روم اتاقم »تازه در اتاقم نشسته بودم که تلفن دفترم زنگ خورد آقای فرشباف بودند وگفتند:« اگر زنگ زدیم احوالشان را جویا می شویم وخبرمی دهیم.» در همین حال بودم که دیدم برادر کوچکم زنگ زد .
گفت:«حاج رسول»
-بله
-کجایی؟
-پادگانم
-محمد رضا کجاست؟
چون به ما گفته بود بگویید رفته پیرانشهر من خودم هم اول نمیدانستم گفتم:رفته پیرانشهرگفت:چرا دروغ میگویی؟ سوریه است! دیدم که فهمیده اندوکار لو رفته گفتم:چطور حالا ؟
گفت:مثل اینکه کمی زخمی شده فرمانده اشان می خواهد بیاید خانه اتان
گفتم:«نگو زخمی شده من دیده ام اول می گویند زخمی شده می برند بیمارستان  اما سر از معراج شهدا در می آوریم من از اول جنگ بوده ام دیده ام.»
گوشی را قطع کردم چند ثانیه ای بی حس شدم انگار صورتم سیاه شده بود.همکارم میگفت:«گفتم کاش حاج رسول را می زدم کمی گریه می کرد .»
بعد از 10 دقیقه بغضم ترکید وگریه کردم همکارم می گفت:«من خوشحال شدم اگر آن طور می ماندی سکته می کردی.»
مرا سوار ماشین فرماندهی کردند وآمدند خانه رسیدم دیدم فرمانده وچند نفر دیگر آمده اند آن ها هم از قرار معلوم می ترسیدند بگویند چون از خانواده ها اجازه نگرفته بودند. واین ها را بدون اجازه فرستاده بودند.
گفتم:«خوش آمدید! صفا آوردید به خانه خودتان»
آقای محمدی جریان را باز کرد وگفت ماجرا را گفتم:«خب دارو ندار مان همین بوده من لیاقت نداشت اما فرزندم آمد و از من سبقت گرفت، خداراشکر! امام حسین(ع)را شکر که بعد از 1400سال این قربانی را  از ما قبول کرد.
محمدرضا اخلاق خیلی خوبی داشت اصلا به تعریف نمی آید.خمس وزکات می داد، از حقوق کم خود مخفیانه به خانواده ها کم بضاعت کمک میکرد حتی به برادر کوچکش در آخر وصیت نامه اش نوشته بودکه:«داداش!ان شاءالله من رفتن آخرم هست بر نمی گردم دیگر خمس یک سکه ودوحقوقم را جدا کنید»اوهم جدایش کرده ان شاءالله هر موقع محضر حضرت آقا رسیدیم تقدیم خودشان خواهیم کرد.


از نحوه ی شهادت شان بفرمایید.
فرمانده اشان می گفت:«محمد رضا بعد از 10 روز ماموریتش را انجام داده بود وآمده بود برای استراحت تادوباره تانک شان را مسلح کنند وبرگردند به منطقه یکی از دوستان که الان جانباز هم هستند به محمد رضا میگوید:محمد رضا دستگاه تورا دادند رفت به محور دیگر  ومحور النصره خالی است.»
محمد رضا هم گفته بود:«محمد رضا 1400کیلومتر راه آمده که از حریم ولایت از عمه ی سادات از عمه ی امام زمان(عج)دفاع کند نیامده که برای خواب!من در خدمتم.»
قبل از اوهم ظاهرا یکی از دوستانش وعده داده بود که او بیاید آن سروان هم بعدا گفته که نمی آید .شب های هوای حلب سرد است فرمانده اشان میگفت:«معلوم نبود محمد رضا زیارت عاشورا میخواند،دعای ندبه میخواند،نماز شب میخواند!آن شب اصلا قرارو آرام نداشت مثل کسی که او را مارزده باشد اصلا امان نداشت.می گفت گفتم:«محمد رضا تو اینطور میکنی کار دست ما می دهی!»گفت:«نه چیزی نمی شود»
آن شب را که صبح کرد صبح بیدار شد یک سوریه ای قرار بود مهمات بیاورد که اوهم گفته بود من نمیتوانم نزدیک النصره بیایم محمد رضا لباس هایش پوشیدو آماده شد آستین هایش رابالا زد ورفت تویوتا را روشن کرد وآمد درست کنار تانک و بعد مشغول آماده سازی مهمات شد.ماصبحانه را خوردیم هرچه اصرار کردیم گفت من میل ندارم بعد از اینکه سلاح را آماده کردیم همیشه دوشادوش میزدیم این بار محمد رضا یکی یکی می زد فرمانده اشان میگفت گفتم:«چرا این طور میکنی؟!گفت:«چون این ها نزدیک اند اگر بخواهند بزنند تلفات زیاد می دهیم محمد رضا آ نطور زد تاآخرش اصلا انگار می دانست چه مهمانی در انتظارش هست کار خودش را میکرد محمد رضا مهمات را آماده کردوتمام شدوقت نهار شدو ساعت وقت اذان را گذشته بود رفت وضویش را گرفت واخرین نماز عشق را خواند فرمانده اشن گفت:«محمد رضا بیا برویم نهار بخوریم»گفت:«نه اول مهمات تانک را تکمیل کنیم بعد اگر غذا بود میخوریم اگر نه که هیچ،48 ساعت رزمنده ها در منطقه گرسنه می مانند خیلی هم واجب نیست بخورم یانخورم»ما رفتیم وراحت غذایمان را خوردیم محمد رضا نمازش راکه تمام کرد دیدم شروع کرده دعای عهدی راکه هر صبح میخواند زمزمه می کند وپشت بندش یا مولای یامولا میگوید وچه شعر ها وعاشقانه هایی که نمیخواند!میخواندو گریه میکرد .
گفتم:«محمد رضا می ترسی؟!»
-شما هر طور میخواهید فکر کنید.
بعدا گفتم:« محمد رضا از اینجا عبور دادن تانک به آن طرف خیلی مشکل است می زنند!»گفت:«هیچ چیز نمی شود به حول وقوه ی الهی ردش خواهم کرد»
محمد رضا تانک را رد کردو پشت خاکریز مستقر شد که دیدیم یک موشک را زدند موشک خیلی بالا می آمد محمد رضا گفت که رد می شود!نگگو که کنترل شده بود وهدایت شونده داشت یک زمان دیدم موشک آمد پایین همان لحظه  صدایش کردم:«محمد رضا!محمد رضا!»ما خودمان را پرت کردیم، اما موشک محمد رضا را از روی تانک برداشت وباسرش زد روی تانک دیدم از چشمان آن یکی رفیقش خون میآید موج برداشته بودش چشمان اورا با پارچه بستم ومحمد رضا را بردم گوشه ی دیوار وبغلش کردم بدون آن که از خودش عکس العملی نشان دهد که ای وای چرا این طور شدم ،نه اصلا!انگار نه انگار که این موشک به تانکش خورده واز سرش ضربه دیده وشاه رگ پایش پاره شده. کاپشنش آتش گرفته بود وحتی ارتباط با خدایی که همیشه توی جیبش همراهش بود کمی سوخته بود محمد رضا فقط با آرامش به آسمان خدا نظاره می کرد وبی صدا اشک می ریخت بدون آن که ذره ای آه وناله کند تقریبا20 دقیقه در همین حال ماندبعد بی سیم زدم آمبولانس آمد سه نفر بودند هر کدامشان را گذاشتم در یکی تقریبا کمی مانده به حلب بود که محمد رضا آسمانی شد.
موقع رفتن به من گفت که بابا شما همیشه در دعای توسلت میگویی که یالیتنا کنا معک یا ابا عبدالله الحسین اگر آنروز در کربلا بودیم ما اینجور میکردیم آن جور میکردیم خب بسم الله الان میدان باز شده جنگ حق علیه باطل شروع شده.
دیوار اتاقش کتابخانه زده ایم من هر کتابی راکه باز میکردم از نهج البلاغه بگیر تا کتاب های دیگر از لای هر کتاب عکس یک شهید را پیدا می کردم از شهید آقامهدی باکری گرفته تا حمید باکری وحسن شفیع زاده وخرازی وزین الدین و...محمد رضا خیلی وقت بود با شهدا دوست بوده منتها(من باشی کولی)خبر نداشتم که این چه کار می کند معلوم نیست این هارا کی خریده؟!کی مطالعه کرده؟! در وصیت نامه اش از خانواده تنها یک حلالیت طلب کرده بقیه وصیت نامه اش فقط گفته که مراقب حضرت آقا باشید که اگر آقا نباشد ماهم چیزی نداریم محمد رضا با سن کم افکار بزرگی داشت میگفت میخواهم «سردار»شوم خبر شهادتش را که شنیدم گفتم:«بالا سرداریغا یتیشدین سن!»محمد رضا سرداریغین مبارک.
سرلشکر جعفری که آمده بودند این را که گفتم ایشان گریه کردند گفتم:« سردار چرا گریه میکنی؟»گفت:«این سردار واقعی است سرداری این مثل سرداری من نیست که!اصلا سرداری سهل است محمدرضا همه چیزش را گرفته!

ان شاءالله خدا مارا از آفات اخر الزمان حفظ کند من همیشه این دعا را میکنم چون این ظلم وستم هم نشان دهنده ی همین است، فقط خدا دستگیرمان باشد والسلام.

خاطرات پدر شهید مدافع حرم محمد رضا فخیمی هریس...



photo_2017-12-15_19-34-21.jpg


#شهید_مدافع_حرم_محمدرضا_فخیمی_هریس












-

+ نویسنده یه دختر باحجاب در 08:47 ب.ظ | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره ما

سلام...
هدف این وبلاگ نشر ارزش ها،ناگفته های دل بچه ارزشی هاوگفتن از عاشقانه های فرمانده بچه ارزشی هاست.

درضمن برای حمایت از خواننده ارزشی بچه ارزشی ها(حامد زمانی) ودریافت اهنگ های ایشان به سایت رسمی ایشون مراجعه فرمایید.

نویسندگان وبگاه

لینک دوستان

نظرسنجی

از وبلاگ عاشق سید عی وحجاب چقدر خرسند هستید؟




طراح قالب

شهدای کازرون

آماروبلاگ

  • » کل بازدید :
  • » بازدید امروز :
  • » بازدید دیروز :
  • » بازدید این ماه :
  • » بازدید ماه قبل :
  • » تعداد نویسندگان :
  • » تعداد کل پست ها :
  • » آخرین بازدید :
  • » آخرین بروز رسانی :

دیگر امکانات

گروه فرهنگی المهدی (ع)




در این وبلاگ
در كل اینترنت
بک لینک قرآن آنلاین حدیث موضوعی ساعت فلش مذهبی وصیت شهدا


سفارش کد بارشی

.

.

روزشمار غدیر

.

.

دریافت کد بالا رفتن

.

پرده خوش امد گویی GET COD

GET_KOD_Timers



کد کج شدن تصاویر


GET_COKD

دریافت کد اوقات شرعی

flash-tools


دریافت ذکر ایام

.

.


get

.


get